انجمنهای آریایی
بازگشت   انجمنهای آریایی > تالار عمومی > فرهنگ و هنر > رمان
dqw
ارسال تاپیک جدید پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 02-05-2010, 01:31 AM   #1
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض داستان هایی زیبا و پند آموز که با خواندن آنها به فکر فرو میروید

يقين، انتخاب و ترديد

روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"
پائولو كوييليو




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-05-2010, 01:32 AM   #2
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

زندگی هم سلف سرویس است!

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كهروزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوبشده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر راترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اينبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبشاحساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود ودر آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يكبرچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسبتاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايمفقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-05-2010, 01:32 AM   #3
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

چرچیل و راننده تاکسی
چرچيل (نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می‌رفت.
هنگامی که به آن جا رسيد به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم"
چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده تاکسی با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگربخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم"




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 04:02 PM   #4
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

يک خانم براي طرح مشکلش به کليسا رفت.

او با کشيش ملاقات کرد و برايش گفت:

من دو طوطي ماده دارم که فوق العاده زيبا هستند.

اما متاسفانه فقط يک جمله بلدند که بگويند «ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟».

اين موضوع براي من واقعا دردسر شده و آبروي من را به خطرا انداخته..

از شما کمک ميخواهم. من را راهنمايي کنيد که چگونه آنها را اصلاح کنم؟

کشيش که از حرفهاي خانم خيلي جا خورده بود گفت:

اين واقعاً جاي تاسف دارد که طوطي هاي شما چنين عبارتي را بلدند

من يک جفت طوطي نر در کليسا دارم.. آنها خيلي خوب حرف ميزنند و اغلب اوقات دعا ميخوانند..

به شما توصيه ميکنم طوطيهايتان را مدتي به من بسپاريد. شايد در مجاورت طوطي هاي من آنها به جاي آن عبارت وحشتناک ياد بگيرند کمي دعا بخوانند.....

خانم که از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شده بود با کمال ميل پذيرفت.

فرداي آن روز خانم با قفس طوطي هاي خود به کليسا رفت و به اطاق پشتي نزد کشيش رفت .کشيش در قفس طوطي هايش را باز کرد و خانم طوطي هاي ماده را داخل قفس کشيش انداخت.

يکي از طوطي هاي ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟

طوطي هاي نر نگاهي به همديگر انداختند. سپس يکي به ديگري گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 04:02 PM   #5
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

یک داستان خیلی عجیب حتما بخونید
اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟
»
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم چون تو يک راهب نيستي
»
مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد
صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم چون تو يک راهب نيستي
»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟
»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد
»
مرد تصميمش را گرفته بود او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219
, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم پاسخ هاي تو کاملا صحيح است اکنون تو يک راهب هستي ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم
»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود
»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟
»
راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد
پشت در چوبي يک در سنگي بود مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند
راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت او بازهم درخواست کليد کرد
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است
» مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت او قفل در را باز کرد دستگيره را چرخاند و در را باز کرد وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-21-2010, 05:39 PM   #6
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

چـــیــزهـــای کـــوچـــک زنـــدگـــی !

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

چیزهای کوچک

- مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت.
- همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
- یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!
- یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
- یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.
- اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
- یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
- یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.
- یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
- و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.
و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم، آسانسوری را از دست می دهم، مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم ...
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد، با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم.

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید
بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-21-2010, 05:39 PM   #7
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید.
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد.
روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم ". "شما زندگي پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم". پيشنهادش را نمی پذیرد. در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد.
پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد.
همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد.
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين.




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-21-2010, 05:40 PM   #8
       نوشته ها: 3,702
       مباحث:
       تاریخ عضویت: Jul 2009
       محل سکونت: پشت سر تو..!
       وضعیت: Ali.Knight آنلاین نیست.
فعالیت Longevity
6/20 19/20
Today نوشته ها
sssss3702
Ali.Knight به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد : پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند .

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید .

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید ؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند





هر گز زود قضاوت نکنید




کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیرون

وقتی صدام می کنی،آرزو می کنم ای کاش کر بودم،تو که لال نمی شی!

Digg this Post!Bookmark Post in Technorati
پاسخ با نقل قول
ارسال تاپیک جدید پاسخ

برچسب ها
فکر, فرو, میروید, هایی, که, پند, آموز, آنها, به, با, خواندن, داستان, زیبا


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


لینکها اطلاعات سازنده

Valid CSS!
Powered by vBulletin Version 3.8.6
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises
این سایت توسط وی بی ایران پشتیبانی میشود.

persian style by vbARIA
Copy Right vbAria.
برای سفارش قالب اختصاصی تماس بگیرید

Search Engine Optimization by vBSEO 3.5.0 RC2